چقد وقته اینجا ننوشتم. مث اینکه این روزا تو کانال نوشتن خیلی راحت تر شده. ولی هر جوریم باشه، اینجا همیشه حس خودشو داره.
دیروز پریروز یکی از دخترای فامیل اورژانسی رفت بیمارستان و یه ماه زودتر از چیزی ک
یه دختری هست تو آشناهای ما، که خیلی خوشگله. خیلی مهربونه. خیلی از دور و در حالت کلی انسان کاملی به نظر میاد، ولی یه خرده شیشه هایی داره تو خمیره وجودش که برام خیلی خنده داره و گاهی دلم میخاد برم بهش ب
امروز دومین روز تو این ماهه که حالم خیلی خوبه و خوشحالم. نمیدونم چرا اینجوریم یا چقد عجیبه اینکه من فقط چند ماه در سال حالم اینجوریه که از صب که بیدار میشم پشیمون نیستم. نمیدونم بقیه ای که همه زندگیشو
امروز بعد از نزدیک یک ماه از وقتی که ایده پورتفولیو و اینا رو با الهه مطرح کردم، دیگه تمومش کردم. خیلی خوشحالم که تونستم تمومش کنم. چون من همیشه یه عالمه ایده و کار ناتمام دارم و انقد فک کردن به این چ